یادت هست اون روز را که همه درمقابلش گفتیم تویی سرور وسرپرست ماوما مطیع توییم.
اومی دانست ما چگونه خواهیم بود اما خواست اندازه وفاداریمان را برای
خودمان نیز ثابت کندروحمان را در قالب جسم جاسازی کردوبه زمین
فرستادمان وگفت برید کمی از من دور باشید دور نه آنچنان که در تصور
ماست دوری ازچشمان جسم ماست وگرنه خداوند همیشه در وجود ماست
وباماست.تاعشقتان را ثابت کنبدبه همدیگر ودرکنار همدیگر......
اول که امدیم از دوریش همه گریه کردیم اما بعد ازچند روز چسبیدن به سینه
مادرانمان دیگر دلتنگی یادمان رفت وفقط فکر این بودیم که گرسنه نمونیم
وبعد از مدتی به اسباب بازیهایمان دلخوش کردیم وبازی با کودکان دیگر
وبزرگ شدیم ازدواج وبچه های خودمان ودر نهایت کلان او را فراموش کردیم
تا این که زنگ زده شدگفتند فرصت تمام است..........
خدایا تورا قسمت می دهیم به کرم وبزرگیت کمک کن ما جزو روفوزه ها نباشیم


